پری!...
مسکن گزیده در اقیانوس غم ، پری
راهی چرا به عمق وجودم نمی بری
راهی که در برابر تو باورم شود
که ازتمام دوروبری ها تو بهتری
باران همیشه زیرخم چترها ... بدان
ازگودی حقیر همین چشمها تری
حتی اگر حرم به حرم دور می شوی
همیشه در برابر چشمم کبوتری
حتی به باغهای حوالی که می رسم
ازکاجهای سبز در آن باغ هم سری
دل برده اند از تو به یغما گرفته اند
حالا چرا گرفته دلان را نمی بری...
آنجا که درثبات تو از عشق پرشوند
شکل کجای قصه مرا در می آوری
در ازدحام خاطر حجم عبور من
با نقطه شعور رسیدن برابری
من می شناسمت بخدا دوست دارمت
حتی بدون چادر و جنجال و روسری
از جنسیت که بگذرم واصل بودنت
از این نسب که بگذری با من برادری
از ابتدا به ساکن دردی که درمن است
شاید لباس کهنه ی من را نمی خری
یک درد مشترک که بین من تو هست
دردی که سالهاست درونش شناوری
حالا تو سعی کن که از این کهنه دردها
مثل تبارعاطفه از شهر بگذری
انسان که در طویله دنیا به خواب رفت
یکبار هم شده است برایم بیاوری
ته مانده های نیمه خود را که زنده است
ته مانده های نیمه دریائیت پری!....
....
....
....
در گوش من صدای عذاب آوری مهیج
پای ، صدای رد شدن مرد دیگری
