غریبه

آمد نشست رو به تماشا غریبه ای      منت گذاشت رو ی سر ما غریبه ای

با هر نگاه دست گره خورده تو هم    آهسته کرد مشت مرا وا غریبه ای

رد می شدم برای خودم زندگی کنم    هی می کشید پشت سرم پا غریبه ای

او قصدجان نکرد و من قصدجان شدم    باور  نکرد  غربت  من  را  غریبه ای

حالا هنوز تکیه به آن شانه داده ام      تا میرسد بدون تو اینجا غریبه ای

هر  بامداد  متن  سپیدی  در  آینه      در متن کوچه ماند چوآیدا غریبه ای

 ای آشنای خوب در امروزمان بمان   امروز  بگذرد ... تو  فردا  غریبه ای

غرق بهانه بود که از شانه ام پرید      وقتی نکرد مثل تو  پیدا  غریبه ای

یک آشنا که نام تورا لکه دار کرد       بامن درست مثل تو ، اما غریبه ای

حالا قبول کن که اجاقت نبود گرم       وقتی رسیده بود به سرما غریبه ای