مرگ سانسور لحظه های من است
برگها از زوال می ریزد میوه اوج کمال می افتد
شاخه ای که به آسمان نرسید داده اند احتمال می افتد
روزنامه حوادث را پیش چشمم مرور می کردم
پیش از آنکه تو با خبر باشی اتفاق محال می افتد
بسکه تکرار انزوا در ماست زندگیها شبیه دیروز است
اشتباهی که می کنیم امسال گردن پارسال می افتد
گوش جان می دهی به موسیقی خم به ابروی خلسه ملودی مثل یک نت درون آهنگی بر خط (( لا )) سوال می افتد
من تمام تو بایدم باشی تو تمام هر آنچه من هستم
باز در تو شتاب آدمهاست عابری پایمال می افتد
((حوض یک حجم بسته ای دارد)) ماه در آسمان نشسته هنوز
واقعیت که رنگ می بازد آدمی در خیال می افتد
مرکز ثقل این غزل اینجاست که تو در آن هنوز می چرخی
بنشین ذره ذره شاهد باش آنچه را تا به حال می افتد
عقل جوی حقیر قانون است وسعت دل فراتر از هنجار
منطق هر دو را پسندیدن بینشان اختلال می افتد
فلسفه هست های بی هسته این جوابی به بودن مانیست
هیچ پرسیده ای چرا بین من و تو انفصال می افتد ؟
فرض کن عرصه حقیقت را عاشقانه مرور باید کرد
عشق پیشینه عجیبی نیست ناگهان بی مجال می افتد
پرده آخر نمایش هم یک نگاهی که مات خواهد ماند
بازی پلک تو تماشایی تا که اشکی زلال می افتد
زندگی جاده ای سراسیمه طعم بن بست بی سرانجامی
اتفاق نمی شود رد شد هم به طبق روال می افتد
مرگ سانسور لحظه های من است از آسانسور نمی رود بالا...
.......................................................................................
