صمد حسینی ایجی

تعدادی از رباعیاتم را که در مجله ادبی دانشگاه چاپ کرده بودم ولی خیلی از دوستان شاعرم ندیده بودند را در این وبلاگ قرار میدهم و منتظر نظرات وپیشنهادات سازنده ی شما عزیزان هستم.

    صمدحسینی ایجی

 

صدبار حدیث کوچ از بر کردم

آواز رسیدن ترا سر کردم

یک مرده به جای تونشانم دادند

آنقدر ندیدمت که باور کردم

 

 

بی باک ترین بهانه ام را کشتند

اسطوره ی جاودانه ام را کشتند

درگیرکدام دزد بودم وقتی

باعشق چراغ خانه ام را کشتند!؟

 

 

یک جاده تمام زخم رفتن دارم

ابر عطشم ، از آسمان می بارم

یکبار خداحافظ و صد بارسلام

داغی که بروی جگرم بگذارم

 

 

هربار تلاش ، هی تودادی برباد

از هرچه که پنبه کرده بودی فریاد

من باتو ، چرا به آینه دل بستی

تصویر تو را آینه پس خواهد داد

 

 

در غربت من ترانه ها تلخ تر است

از خنجر وتازیانه ها تلخ تر است

این عمر که می جود سراپایم را

از وحشت موریانه ها تلخ تر است

 

 

با رفتن تو دوباره شاعر شده ام

پائیز نیامده مسافر شده ام

حیف است که سهم خشکسالی باشم

با فلسفه بهار ظاهر شده ام

 

 

                                   

دارد به زمین اشک خدامی ریزد

هر تکه من جدا جدا می ریزد

سرد است هوا و لاشخورها جمعند

بینند که تکه ام کجا می ریزد

 

 

می آیم بی تو درد وسرها دارم

با اینکه هوای دوروبرها دارم

درها همه بسته ای ، خیالت راحت

در دست کلید قفل درها دارم

 

 

تقصیر هرآنچه را نباید ، باید

موضوع هر اتفاق هستی ، شاید

نگذارکه سهم خستگیها باشم

هر چیز که پیش خواهد آمد ، آید

 

 


شبیه خاطره آخرین بهارم بود

درست نیمه شب ساعت قرارم بود

قرارنه !همین که خدا کند باشد

(خدا کند که بیاید) همیشه کارم بود

چه کوله باری از این بهتر ای نسیم سحر

که حوریان بهشتی در انتظارم بود

دوباره جاده و مه ، شب ، شبح ، فراموشی

شبیه شانه ی چسبیده ای کنارم بود

قدم به زیر همان شانه ،سخت می لرزید

زمان گواهی سنگین کوله بارم بود

تمام این همه رفتن دوباره برگشتن

ستاره نقطه شبهای بی مدارم بود

چقدر شب که مرا دیدی و نپرسیدی

چقدر شب که ته آسمان مزارم بود

یک عمر تلخ و پیاده ، چرا نفهمیدم

یک عمر من خر او بودم وسوارم بود

کسی که دعوت دیدار آخرین لبخند

کسی که آینه ، آئینه وام دارم بو د

دروغ عین رسیدن دروغ مثل فروغ

کسی نبود بگویم درانتظارم بود!...


شانگهای  بی حوصله

قصه به درازی ماری بود

که نیشش امروز زخم  چرکینی است

که تنها مرگ فرمان ایستش خواهد داد

دسته گل را من به آب دادم

عشق را توا زآب گرفتی

علفها تراکم عصیانی بود که

دور من سبز شدند

تنها تفاوتمان این بود که تو یک بار به دنیا آمدی

من چند بار از دنیا رفتم به سمتی که هیچ پرنده ای

آواز خودش را نمی شناخت  

شانگهای بی تجربه

چین دیوار بلندی دارد و آدمهای زیادی

که بادام از چشمهایشان می ریزد

بین ما عشق عادتی شد که بهم بفهمانیم ماهیها تشنه می میرند

ماهیها زلال حیاتشان را به خاک نمی بخشند

فردا از آن کسی است که رود رود  دویده تا خود را تسلیم دریا کند.

سر نوشتهای غم انگیز را طبلهایی به صدادر می آورند

که عزارا تجربه کرده باشند

و تجربه نصیحتی بود که من و تو از آن فرار کردیم

شانگهای متوقع

هایکو ها بارها ترا رقصیده اند

دیوارها پرند از تکرار ناگفته هایت

هق هق شان تسبیحی بود که دنیا را گریست

شب در دامنه یک روستا طعم گسی دارد وقتی شکارچیان برای شکار آخرین مرغ به خواب رفته تو آمده بودند

زمان از کنار تاریکی گذشت که تو در چشمهای من گم شدی

میوه در ارتفاع بلند ، قامت بلند می خواهد

شاید هیچ کس باور نمی کرد : تو یک روز زمستانی از گرده اسب به زمین خواهی افتاد

زنجره ای در خیزران فریاد می کند

فانوس به دست ، یکی در دل شب راه می رود

اما می دانم بیدار که شوم زمین از حشرات پر خواهد بود .....؟