شبیه خاطره آخرین بهارم بود
درست نیمه شب ساعت قرارم بود
قرارنه !همین که خدا کند باشد
(خدا کند که بیاید) همیشه کارم بود
چه کوله باری از این بهتر ای نسیم سحر
که حوریان بهشتی در انتظارم بود
دوباره جاده و مه ، شب ، شبح ، فراموشی
شبیه شانه ی چسبیده ای کنارم بود
قدم به زیر همان شانه ،سخت می لرزید
زمان گواهی سنگین کوله بارم بود
تمام این همه رفتن دوباره برگشتن
ستاره نقطه شبهای بی مدارم بود
چقدر شب که مرا دیدی و نپرسیدی
چقدر شب که ته آسمان مزارم بود
یک عمر تلخ و پیاده ، چرا نفهمیدم
یک عمر من خر او بودم وسوارم بود
کسی که دعوت دیدار آخرین لبخند
کسی که آینه ، آئینه وام دارم بو د
دروغ عین رسیدن دروغ مثل فروغ
کسی نبود بگویم درانتظارم بود!...
پری!...
مسکن گزیده در اقیانوس غم ، پری
راهی چرا به عمق وجودم نمی بری
راهی که در برابر تو باورم شود
که ازتمام دوروبری ها تو بهتری
باران همیشه زیرخم چترها ... بدان
ازگودی حقیر همین چشمها تری
حتی اگر حرم به حرم دور می شوی
همیشه در برابر چشمم کبوتری
حتی به باغهای حوالی که می رسم
ازکاجهای سبز در آن باغ هم سری
دل برده اند از تو به یغما گرفته اند
حالا چرا گرفته دلان را نمی بری...
آنجا که درثبات تو از عشق پرشوند
شکل کجای قصه مرا در می آوری
در ازدحام خاطر حجم عبور من
با نقطه شعور رسیدن برابری
من می شناسمت بخدا دوست دارمت
حتی بدون چادر و جنجال و روسری
از جنسیت که بگذرم واصل بودنت
از این نسب که بگذری با من برادری
از ابتدا به ساکن دردی که درمن است
شاید لباس کهنه ی من را نمی خری
یک درد مشترک که بین من تو هست
دردی که سالهاست درونش شناوری
حالا تو سعی کن که از این کهنه دردها
مثل تبارعاطفه از شهر بگذری
انسان که در طویله دنیا به خواب رفت
یکبار هم شده است برایم بیاوری
ته مانده های نیمه خود را که زنده است
ته مانده های نیمه دریائیت پری!....
....
....
....
در گوش من صدای عذاب آوری مهیج
پای ، صدای رد شدن مرد دیگری
خلاصه شد همه من نوشت نامه ی تو
که تا به تو برساند ولی نشانه ی تو
نداشت نامه رسان محلمان انگار
به آدرسی برساند مرا به خانه ی تو
مرا ، همان پسرعاشقی که چندی پیش
به پشت شانه من خورده تازیانه ی تو
مرا ، همان پسر ساده ای که چشمش کور
که قول داده برقصد به هر ترانه ی تو
تو نیستی که بدانی چقدر می گیرد
چقدر این دل بی حوصله بهانه ی تو
من حاضرم بدوم تا به خانه ات برسم
از این کران به کران تا به هر کرانه ی تو
ومن کسی که نوشت و به خانه ات نرسید
کبوتریست که آب می خورد زشانه ی تو
....................................................
....................................................
گمان نکن که در این شهرخانه ای داری
و پست کرده ام این نامه را به خانه ی تو
غریبه
آمد نشست رو به تماشا غریبه ای منت گذاشت رو ی سر ما غریبه ای
با هر نگاه دست گره خورده تو هم آهسته کرد مشت مرا وا غریبه ای
رد می شدم برای خودم زندگی کنم هی می کشید پشت سرم پا غریبه ای
او قصدجان نکرد و من قصدجان شدم باور نکرد غربت من را غریبه ای
حالا هنوز تکیه به آن شانه داده ام تا میرسد بدون تو اینجا غریبه ای
هر بامداد متن سپیدی در آینه در متن کوچه ماند چوآیدا غریبه ای
ای آشنای خوب در امروزمان بمان امروز بگذرد ... تو فردا غریبه ای
غرق بهانه بود که از شانه ام پرید وقتی نکرد مثل تو پیدا غریبه ای
یک آشنا که نام تورا لکه دار کرد بامن درست مثل تو ، اما غریبه ای
حالا قبول کن که اجاقت نبود گرم وقتی رسیده بود به سرما غریبه ای
وداع با امین شعر ایران( دکتر قیصر امین پور)
این شعر را پس از شنیدن خبر پرکشیدن شاعری که هیچگاه از یاد نخواهد رفت سرودم:
برای او که بعدازاو کسی از بلا تکلیفی آفتابگردانها سخن نخواهد گفت :
درداز هر طرف بنویسی درد است
سر در نقاب خاک تو قیصر کشیده است
یعنی که از کنار من او پر کشیده است
وقتی تمام بودنمان درد می کند
از ما هزار مرتبه بدتر کشیده است ...
دردی که مثل درد خودش نیست مثل ماست
در شوکران زندگیش سرکشیده است
نسبت نداشت خشکی لبها به اشکهاش
اوچشمهای هر غزلی تر کشیده است
وقتی که ناگهان ، بخدا ، وقت رفتن است
وقتی که ناگهان ، بخدا ، دیر میشود
وقتی هنوز آب زلالی به چشم داشت
در ناگهان آینه ، خنجر کشیده است
وقتی که لحظه ی عزیمت او ناگزیر هست
حتما درست نقشه دیگر کشیده است
شاید برای خاطر دلتنگی شما
پیش خدای خوب خودش پرکشیده است
